آشیل همون دیوونه همیشگی...
اینم یه داستان قشنگه و خیالیه که یکی از دوستام نوشتتش ...
%20of%20Copy%20of%20jzv1o9.gif)
در رویایم دیدم :
همسفر و همراهم با تو در جاده های پیچ در پیچ شمال . نشسته در کنار هم ، بر قالیچه ای
پرنده . که ما را میبرد با خود تا برسیم به دریای نیلگون .
و جاده میگذرد از میان رشته کوهی بلند و شامخ در یک طرف و دره ای ژرف و عمیق در
طرف دیگر .
و در کناره جاده پر از بوته های تمشک . با برگهای سبز و تمشکهای قرمز و سیاه .
و بوته های گل وحشی که به شکوفه نشسته ، با شکوفه های سپید و قرمز و صورتی .
لحظه ای توقف . ودر پی آن مشتی تمشک برایت چیدم و با عشقی بی پایان تقدیمت کردم .
و تو با لذت پذیرفتی .
به سمت بوته های گل رفتم و دسته ای از شکوفه ها را چیدم و برایت گردن بندی درست کردم
و به یاد عشق و محبت پاکی که از تو بر دل دارم به گردنت آویختم .
دوباره حرکت .
و جاده ما را همراه کرد . رفتیم . رفتیم .
تا جائی که جاده از وسط جنگلی انبوه و درهم میگذشت . جنگلی که فصل زیبای پائیز ،
هزار رنگ به آن بخشیده بود . برگهائی به رنگ سبز / زرد / نارنجی و قرمز و ....
چقدر با شکوه و با عظمت . به یاد دل زیبا و کوچک تو افتادم که پر بود از رنگهای شاد .
مانند رنگ برگهای پائیزی . اما پر از طراوت و شکفتگی .
و باز توقفی دیگر .
دست در دست در کوره راهی که از میان جنگل میگذشت ، گام نهادیم و رهسپردیم .
صدای برگهای خشک در زیر قدمهایمان خش خشی ایجاد میکرد ، دلنشین و دلپسند .
و ما همچنان دست در دست می رفتیم .
تا رسیدیم به برکه ای آرا م و زیبا .
برکه ای نه چندان بزرگ که گلهای نیلوفر روی آن خود نمائی میکردند . پرندگان جنگلی
نغمه سرائی میکردند . وگاه خرگوشی چالاک و پر تکاپو از زیر بوته ای خارج شده و با شتاب میگریخت . و من و تو به او میخندیدیم .
درختان کهنسال سایه سارشان را بر فرش زمین گسترده بودند . و در کنارشان نهالهای
جوان به زیبائی ، عرض اندام میکردند .
درختان بلوط / افرا / راش / گردو / آلوی وحشی ...
چه شکوه خیره کننده ای داشت آن لحظه ها .
بناگاه ابری سپید بر فراز آسمان نمایان شد و وقتی این منظره را دید به شادی گریست .
و گریه اش بارانی شد و بر سرمان بارید .
باران شادی . بارا ن نشاط و باران شعف .
من و تو غرق این منظره کم نظیر ، همچنان دست در دست ایستاده بودیم و با بهت و حیرت
مینگریستیم وبه شادی میگریستیم .
و آنجا بود که .......
و آنجا در کنار برکه آرام وگلهای نیلوفرش و در زیر بلوطی کهنسال ، برای اولین بار
تو را در آغوش کشیدم .
بازوانم چون ساقه نیلوفری تو را در بر گرفتند . ودستان نوازشگر تو حلقه ای از مهر و محبت
بر گردنم شدند .
و من صورتم را به صورت لطیفت چسباندم و در گوشت زمزمه کردم : عشقی را به وسعت کائنات . به پاکی برف . و به زلالی همان برکه زیبا .
پیشانیم بر پیشانیت سجده کرد و چشم در چشم ، تو را نگریستم . تا از نگاهم بخوانی عشق دیوانه وار مرا .
و سینه ام را به سینه پر مهرت نهادم تا از طپش بی قرار قلبم پی ببری که تا چه اندازه دوستت دارم .
قلبم با قلب تو به سخن نشست و و گفت : تمامی انچه را که زبان قاصر بود از گفتنشان .
پرندگان در سکوت ، محو این عبادت .
درختان در هیاهو ، از این جنون .
آسمان در جوش و خروش ، از این تولد .
و تنها غوغای معرکه سکوت بود . سکوتی آتشین . سکوتی شرر بار ، بسان لبهای
شرر بار من که آرام و نرم بر لبهایت لغزید تا رمز عشق را با تو باز گوید .
ثانیه ها گمشده در زمان . و زمان محو این شکفتگی .
و تو در آغوش پر عطوفت من . و من در آغوش پر حرارت تو .
چه خاطره انگیز . چه فراموش نا شدنی . بیاد ماندنی . ماندگار و یادگار .
و باز جاده ما را به خود فرا خواند .
و من و تو هم عهد و همپیمان ، همراه و همسفر جاده شدیم . رهسپار شدیم تا انتها .
و در انتها ، جاده ما را رساند به دریا .
که از ابتدا مقصد ، دریا بود .
تو و من سپاسگذار از جاده ، او را وداع گفتیم .و گام نهادیم بر ساحل . ساحلی زمردین
که در جای جای آن صدفهائی سپید ما را به نظاره نشسته بودند .
و دریای نیلگون ،با تلاطمی آرام و دلنواز ما را به آرامش میخواند .
و آسمان لاجوردین ، احساسی مبهم و ناشناخته را در وجودمان میپراکند .
احساسی که شاید ....... عشق ..... شاید جنون .
و تخته سنگی تنها و تک افتاده در ساحل ، ما را به نشستن و راز دل گفتن دعوت نمود .
من و تو با نگاهی به هم ، لبخندی بر لب ، امیدی تازه در دل ، و آرزوئی شیرین در اندیشه ،
دعوتش را اجابت نمودیم و در کنار هم نشستیم بر تخته سنگ مهربان .
و خیره شدیم به امواج آبی و آرام دریا .
در آندم برای دومین بار تو را فریاد کردم .
با تو گفتم از جاده ، تمشکهای لذت ، گلهای وحشی ، جنگل هزار رنگ ، برکه آرام ، پرندگان نغمه خوان ، بلوط کهنسال ، ترنم باران و از...... عشق .
با تو گفتم از دریای نیلگون ، امواج متلاطم ، آسمان لاجوردی ، ساحل زمردین ، صدفهای سپید
از تخته سنگ مهربان ، و..... از عشق .
محو عظمت لحظه ها ، غرق در شکفتگی عشق ، مبهوت آرامش آسمان و دریا ،
زمزمه عشق بر لبهایمان ، برقی نشاط انگیز در چشمهایمان ، قلبهایمان در طپش ،
لرزه ای خروشنده بر انداممان ، و دستانمان قفل شده بر یکدیگر .
و در کنار دریا بود که تو عشق پر شور و پر کشش مرا در بر گرفتی .و من جام غرورم را
تقدیم تو کرد م .
و بر روی آن تخته سنگ بود که با من از حس لطیف و ظریفی که در وجودت جریان داشت
سخن گفتی . حسی که برایت تازه و مبهم و ناشناخته بود . و گفتی : نمیدانم ، شاید عشق است .
و من غرق افتخار و سعادت تو را نگریستم و همزمان ، قطره ای اشک از چشمهایمان بر
گونه هایمان سرازیر شد و اوج و هبوط عشقی پاک را نوید داد .
و، خورشید کم کم دامن پر چین و مروارید گون خود را از سطح ساحل جمع میکرد .
امواج دریا در تلاطمی ابدی . شنهای ساحل ، گرم و مرطوب . آواز مرغان دریائی و....
من و توهمچنان در سکوت . سکوتی که هزاران حرف را فریاد میکرد .
سکوتی پر معنا که دیگر ابهام و تردیدی نداشت .
سکوتی لذت بخش و نوازشگر جان .
بناگاه شوری قطره اشکی که از دریای طوفانی دلم بر چشمم و از آنجا بر گونه و گوشه لبم
فرو غلطید ، مرا از آسمان خیال و از عرش رویا به فرش نیاز فرود آورد .
لبخندی بر لبم نشست و با خود اندیشیدم : چه رویای لذت بخشی . چه رویای شیرینی .
چه رویای دلپذیری .
رویای دو دلداده بر فراز یک تخته سنگ تنها و تک افتاده در ساحلی زمردین در کنار دریای
نیلگون و زیر سپهر لاجوردی .
سرمست از شور عشق و تمنا ، اندیشیدم آیا دلبر نازنین من نیز این رویا را تجربه کرده است .
شاید آری .............شاید نه .
و اینک من رویایم را تقدیم میکنم به تو ، که برایم عزیزترینی و مهربانترین .
به این امید که رویای(من) و ( تو)، رویای (ما) شود .
به امید به حقیقت پیوستن تمام رویاها .
ارادتمند همیشگی تو / آشیل : همون دیونه همیشگی
%20of%20Copy%20of%20jzv1o9.gif)